من تنها یک دیوار می‌خواهم

مهناز معصوم‌زادهمهناز معصوم‌زاده

● مهناز معصوم‌زاده، تصویرگر و دانشجوی کارشناسی ارشد پژوهش هنر / دانشگاه هنر اسلامی تبریز

● یادداشتی تحت عنوان “دردنامه”

شاید هنوز نتوانسته‌ام معنای درد رو چنانکه درخور درد بودن باشد بفهمم.. درد چیست؟ .. مسلما هرچیزی که باشد به چشم دیده نمی‌شود و به زبان نمی‌آید.. اما میدانم باید طوری باشد که روح آدم تیر بکشد از بودنش، که قلبش تپش‌های به ناگاه داشته باشد.. خلاصه آنچنان تکانت دهد که ندانی از کجا خورده‌ای.. طوری در درونت ساری شود که خونت رقیق شود.. و روحت دردمند..

دردمندی در لغت همان ناخوشی‌ست، ناخوشی‌ها حاکم زمانه‌اند حالا.. برای خودشان کسی شده‌اند.. خوب جا خوش کرده‌اند لابه لای زیستن.. زیستن در معنایی متفاوت از زندگی.. در لایه‌ای بیرونی که همه چیزش پیداست.. شرم ندارد.. ارزش نمی‌شناسد.. و کم محلی می‌کند به وجود..

اما این وسط هنر دیگر چیست؟!

راه گریز؟! دوای ناخوشی؟! یا جایی برای زندگی بی‌مکان و بی‌زمان؟!

هرچه که باشد می‌ارزد به بی چیز بودن در اوج غنا..

حالا این هنر؛ یک جای دنج می‌خواهد میان خواست‌های سنگین و پرتکلف .. میان مراکز خرید و فروش عظیم.. میان این‌ همه حجم پرزرق و برق و برند و مد و هزار مساله‌ی مساله‌دار..

هنر جایی می‌خواهد که بشود حال خوب را خرید و فروش کرد به دور از منفعت.. به دور از لذت خودبزرگ

بینی و به دور از خواسته‌ای خودخواسته..

یک جای بی‌عقده و بی‌گره برای زمان‌هایی که نمیتوانی زبان در دهان بچرخانی، یک جا که قاضی حاکم و ارباب و رعیت نداشته باشد..

خلاصه که این هنر باید از یک دیوار آویزان شود یا نه؟! باید مقابل چشمان گشوده قرار بگیرد یا نه؟!

این دیوار کجاست؟!

در  روح زمانه جا دارد یا نه؟!

من تنها یک دیوار می‌خواهم

یک دیوار که بشود تکه‌ای از روح را به آن آویخت برای نوازش یک روح متروک در این حجم آلوده زیستن…

نظرات